تبلیغات
دفتــــر آی سی تی آقــــــبلاغ - مطالب شعر
سلام به همه دوستان و همکاران گرامی

یه سوال؟؟

چرا بعضی ها  براحتی حق  بعضی هارو میخورن و یه لیوان آبم روش و
هیچ ترسی هم ازخدا ندارن؟؟

پاش که میفته  اینقدر خداخدا میکنن اما یه متر اونورتر حق  صدها نفر
بلکه هزاران نفررا براحتی  میخورن !!!
مثل  حق خودمون  ،حق پیمونکارا و کارگزارای آی سی تی

واقعا من موندم  که  خدایا کجایی ؟؟

 برام سواله که آیا خدا فقط خدای ماها ست
 
یا فقط خدای اونا که حق دیگران رو میخورن؟؟






دلخوش از آنیم که حج می رویم
                                  غافل از آنیم که کج می رویم

 کعبه به دیدار خدا می رویم                                   او که همینجاست کجا می رویم ؟

 حج به خدا جز به دل پاک نیست                                شستن غم از دل غمناک نیست

 دین که به تسبیح و سر و ریش نیست                     هرکه علی گفت که درویش نیست

 صبح به صبح در پی مکر و فریب                             شب همه شب ناله و امن یجیب

هنوزخیلی هامیلیونها تومن خرج میکنن تا به دیدار خدا برن 

وفکر میکنن خدا خودش را حبس کرده تو کعبه 

تا اونارو ببینه !!!

اما همسایه اش شاید به نون شبش هم  محتاجه

خدا همین جاست ، نیازی به رفتن نداره

خدا همون پرنده ایه که داره برای تو می خونه

خدا تو دل کسیه که دلی رو شاد  می کته

گاهی یه مشکلی برامون پیش میاد روبه خدا میکنیم 

و بهش التماس میکنیم  که کمکمون بکنه

اما وقتی مشکلمون توسط یه نفر یا دوستمون حل میشه  میگیم بابا دمش گرم

فلانی خوب شد  بدادمون رسید والا  بدبخت میشدیم

اما یادمون میره که خدا  اونو واسطه کرده تا مشکلمون بدست اون  باز بشه

و خدارو فراموش میکنیم

خدا خیلی وقته  که ازخونش  آمده نزدیک من و تو

چقدر خدا را دیدیم ؟!
خونه خدا را هفت بار دور زدی؟؟یا خدارو دورزدی ؟؟

کدومش ؟؟

دورش زدیم تاهرکاری دلمون خواست بکنیم؟یه پیشوندبزاریم جلو اسممون؟

آره خیلی وقتها هم خدارو دورزدن  هم بنده های خدارو !!!

تاحالا با خدایا زیر باران کنارش قدم زدی ؟
خدا همین جاست

تو خونه مون،تو ابر،روشاخه یه درخت

کناردست منو تو

تو یه لبخندی که رو لب یه  نیازمند بکاری

کنار من وتو تو بارون

خدایا............






طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: خدا،

تاریخ : یکشنبه 1392/09/24 | ساعت 12 و 34 دقیقه و 51 ثانیه | نویسنده : کاویان | نظرات
باسلام خدمت همکاران  گرامی

این شعر را به مخابرات ربط بدید نه به ...


دارد هجوم این همه آوار خاطره

روی خیال سرد غزل ضجه می زند

دارد غروب سرخ شما سبز می شود

خورشید هم کنار همین بیت می دمد

 

من آخرین ترانه ی این بغض کهنه را

روی سکوت این شب ممتد کشیده ام

من بارها میان همین روزهای تلخ

از لحن حرف های شما زخم دیده ام

 

اینجا میان بُهت غم انگیز این اتاق

اشکی برای مرگ تو در ذهن خانه نیست

دیگر فضای بسته ی این شعر لعنتی

حتی اگر به خاطر تو ! عاشقانه نیست

 

دیگر برای این من  ِ با غم عجین شده

باور کنید راه فراری نمانده است

من می روم که با تو در این روزهای سرد

بر این دل تکیده ، قراری نمانده است

 

من می روم که شهر بداند نبودنت

از ذهن دفترم تپش شعر را ربود

سهم تو عشق بود و وفا بود از دلم

سهم من از حضور تو همّیشه درد بود

همیشه درد بودهمیشه دردکشیدیدم ازدست مخابرات که امروز درست

میشه فردا خوب میشه سال دیگه بیمه میشیم

ما هم مثل بعضیها آدم حسابی میشیم البته ازلحاظ مالی

که خوب بدتر شدیم که بهتر نشدیم

سی چهل سال از عمرمون رفت!! زنده ایم حالا آیا به  عمر ما

وصال میده بیمه  بشیم؟؟

نه گمونم







طبقه بندی: شعر،

تاریخ : سه شنبه 1392/09/12 | ساعت 12 و 08 دقیقه و 37 ثانیه | نویسنده : کاویان | نظرات

دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....

 کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من

 زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک

برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:اگر عاشق

 بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی

**********
زندگی یعنی بازی. سه ، دو ، یک … سوت داور

 بازی شروع شد!!! دویدی ، دست و پا زدی

غرق شدی ، دل شکستی ، عاشق شدی
 
 بی رحم شدی ، مهربان شدی… بچه بودی ، بزرگ شدی

  پیر شدی سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازی تمام شد.

زندگی را باختی!! اشکاتو پاک کن همسفر گاهی

 باید بازی رو باخت اما اینو یادت باشه باز می شه زندگی رو ساخت

**************




طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: عاشقانه، شعر،

تاریخ : سه شنبه 1392/05/15 | ساعت 12 و 26 دقیقه و 01 ثانیه | نویسنده : کاویان | نظرات

حالمان بد نیست غم کم می خوریم     کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

 آب می خواهم، سرابم می دهند             عشق می ورزم عذابم می دهند

 خود نمی دانم کجا رفتم به خواب                از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب !

 خنجری بر قلب بیمارم زدند                         بی گناهی بودم و دارم زدند

 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست                 از غم نامردمی پشتم شکست

 عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام                تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

 عشق اگر اینست مرتد می شوم              خوب اگر اینست من بد می شوم

 بس کن ای دل نابسامانی بس است           کافرم! دیگر مسلمانی بس است

 در میان خلق سر در گم شدم                          عاقبت آلوده ی مردم شدم

 بعد ازاین بابی کسی خو می کنم               هر چه در دل داشتم رو می کنم

   درد می بارد چو لب تر می کنم                طالعم شوم است باور می کنم

 من که با دریا تلاطم کرده ام                   راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

 قفل غم ؟بر درب سلولم مزن!               من خودم خوشباورم گولم مزن!

 من نمی گویم که خاموشم مکن                 من نمی گویم فراموشم مکن

 من نمی گویم که با من یار باش               من نمی گویم مرا غم خوار باش

 من نمی گویم،دگر گفتن بس است             گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

 روزگارت باد شیرین! شاد باش            دست کم یک شب تو هم فرهاد باش


یا حق




طبقه بندی: شعروادبیات، شعر،
برچسب ها: حالمان بد نیست، غم کم میخوریم،

تاریخ : دوشنبه 1391/10/25 | ساعت 01 و 18 دقیقه و 01 ثانیه | نویسنده : کاویان | نظرات

سلام خدمت دوستان  وهمه بازدیدکنندگان عزیز

عشق فقط عشق به خدا

یك شبی مجنون نمازش راشكست                  بی وضودركوچه  لیلانشست

عشق،آنشب مست مستش كرده بود                فارغ ازجام الستش كرده بود

سجده ای زدبرلب درگاه او                پرزلیلاشددل پرآه او

گفت :یارب ازچه خارم كرده ای؟                  برصلیب عشق دارم كرده ای؟

جام لیلا را بدستم داده ای                   وندراین بازی شكستم داده ای

نیشترعشقش به جانم میزنی               دردم ازلیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق دل خونم مكن                  من كه مجنونم تو مجنونم مكن

مرداین بازیچه دیگرنیستم                 این توولیلای تومن نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم                 دررگ پیداوپنهانت منم

سالهاباجورلیلاساختی             من كنارت بودم ونشناختی

عشق لیلادردلت انداختم          صدقمارعشق یكجاباختم

كردمت آواره ی صحرانشد                گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم درحسرت یك یاربت               غیرلیلابرنیامدازلبت

روزوشب اوراصداكردی ولی             دیدم امشب بامنی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی             درحریم خانه ام درمیزنی

حال،این لیلاكه خارت كرده بود          درس عشقش بیقرارت كرده بود

مردراهش باش تاشاهت كنم               صدچولیلاكشته درراهت كنم

امیدوارم خوشتون اومده باشه  منتظر نظرات شما هستم

با نظرات خودتون مارادرارائه مطالب بهتریاری کنید

یاعلی




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : جمعه 1390/10/30 | ساعت 23 و 23 دقیقه و 51 ثانیه | نویسنده : کاویان | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2