تبلیغات
دفتــــر آی سی تی آقــــــبلاغ - مطالب شعروادبیات
من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم.

من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است

و تو هم به یاد داشته باش:

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

تو را دیگرى باید برایت بسازد و

تو هم به یاد داشته باش

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم،

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست،

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

اما همگى جایزالخطا. هستیم

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى

،  و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است...
مهاتما_گاندی



طبقه بندی: شعروادبیات،

تاریخ : یکشنبه 1395/05/24 | ساعت 10 و 38 دقیقه و 38 ثانیه | نویسنده : کاویان | نظرات

 سلام به همه دوستان وبازدیدکنندهای گلم با آرزوی ساعات خوش برای شما

هزینه عشق واقعی

شبی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال اشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود صورتحساب !!!

کوتاه کردن چمن باغچه 5 تومان

مراقبت از برادر کوچکم 2
تومان

نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3
تومان
بیرون بردن زباله 2
تومان

جمع بدهی شما به من :12
تومان

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را

مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این عبارت

را نوشت:

بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: مامان ... دوستت دارم ،

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاً بطور کامل پرداخت شده





طبقه بندی: شعروادبیات،
برچسب ها: هزینه عشق، شعر، ادبیات،

تاریخ : دوشنبه 1391/10/25 | ساعت 01 و 39 دقیقه و 05 ثانیه | نویسنده : کاویان | نظرات

حالمان بد نیست غم کم می خوریم     کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

 آب می خواهم، سرابم می دهند             عشق می ورزم عذابم می دهند

 خود نمی دانم کجا رفتم به خواب                از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب !

 خنجری بر قلب بیمارم زدند                         بی گناهی بودم و دارم زدند

 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست                 از غم نامردمی پشتم شکست

 عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام                تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

 عشق اگر اینست مرتد می شوم              خوب اگر اینست من بد می شوم

 بس کن ای دل نابسامانی بس است           کافرم! دیگر مسلمانی بس است

 در میان خلق سر در گم شدم                          عاقبت آلوده ی مردم شدم

 بعد ازاین بابی کسی خو می کنم               هر چه در دل داشتم رو می کنم

   درد می بارد چو لب تر می کنم                طالعم شوم است باور می کنم

 من که با دریا تلاطم کرده ام                   راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

 قفل غم ؟بر درب سلولم مزن!               من خودم خوشباورم گولم مزن!

 من نمی گویم که خاموشم مکن                 من نمی گویم فراموشم مکن

 من نمی گویم که با من یار باش               من نمی گویم مرا غم خوار باش

 من نمی گویم،دگر گفتن بس است             گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

 روزگارت باد شیرین! شاد باش            دست کم یک شب تو هم فرهاد باش


یا حق




طبقه بندی: شعروادبیات، شعر،
برچسب ها: حالمان بد نیست، غم کم میخوریم،

تاریخ : دوشنبه 1391/10/25 | ساعت 01 و 18 دقیقه و 01 ثانیه | نویسنده : کاویان | نظرات
                                                                                             بنام خدا
سلام خدمت همه دوستان وهمکاران عزیز امیدوارم  لحظات خوب و خوشی را  داشته باشید

گاهی حرفی یا تکیه کلامی ،معنی چند صفحه از کتاب زندگی را میده  کتاب زندگی  هر کدوم ماها

یه جور صحافی شده ،بعضی هاش پراز عکس وتصاویر رنگی ،بعضی ها هم پراز دیوارهای سنگی

اما مهم اینه که چطور زندگی کنیم !!چطور میتونیم بهتر زندگی کنیم


پرسیدم ازش که ...   چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .شک هایت را باور نکن ،وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .پرسیدم ،آخر،و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود

 ، ادامه داد :مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .کوچک باش و

 عاشق ،که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن،داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... 

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ،

 با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم

 ادامه دهد و باز هم به ... ،که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست،دو چیز را همیشه فراموش کن:خوبی که به کسی می کنی،

بدی که کسی به تو می کند،همیشه به یاد داشته باش:در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه داردر سفره ای نشستی

 شکمت را نگه دار،در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار،در نماز ایستادی دلت را نگه دار،

دنیا دو روز است:یک با تو و یک روز علیه تو،روزی که با توست مغرور مشو و روزی که علیه توست مایوس نشو.

 چرا که هر دو پایان پذیرند.به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش دیدن ندارد،

به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد،به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد،

دو چیز را از هم جدا کن   :عشق و   هوس   را میدونی چرا ؟/؟

چون اولی مقدس است و دومی شیطانی، اولی تو را به پاکی می برد و دومی به پلیدی.

در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را بر طرف میکنند،

پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیداش میکنی، مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود.

چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده میکنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب،

زندگی گیر؟ یا زندگی بخش؟

بدان که قلبت کوچک است پس نمیتوانی تقسیمش کنی، هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش که کوچکیش جبران شود.

هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یکی ندان، همه اینها اجزاء کوچکتر عشق هستند نه خود عشق.

همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا و فقط به او توکل کن، آنگاه می بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار شوی ،

کارها به خوبی پیش می روند.از خدا خواستن ، عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است.

از خلق خدا خواستن خفت است، اگر برآورده شود منت است و اگر نشود ذلت است

                                                                                      ( حق نگهدارتون )








طبقه بندی: شعروادبیات،
برچسب ها: بهترزندگی کنیم، چگونه زندگی کنیم، چگونه بهتر زندگی کنیم،

تاریخ : یکشنبه 1391/09/26 | ساعت 22 و 09 دقیقه و 27 ثانیه | نویسنده : کاویان | نظر بدید
الهم صلی علیه محمدوآل محمد
ای مهدی زمان  چرا نمی آیی ؟
تا کی انتظار  دیدارچشمان تو باشیم 
وهر بار منتظرفردایی دگرباشیم ؟
چگونه بی تو بمانیم
بیا که دنیا بی تو غوغایی دگراست
سلام به همه دوستان عزیز خدا قوت
این مطلب را  بخونید وحتما تو نظرات جواب خودتون را بنویسید
این مطلب را بخاطر این نوشتم که یه پسر جوان کل ابرو هاشو برداشته بود
سرمه به چشماش کشیده بودویک آرایش غلیظ دخترونه زده بود
حالا
من کوچکترازاونی هستم که اینچیزارابگم یا بخوام  جانماز آب بکشم نه  اما واقعاخجالت آوره وقتی میبینیم پسرآرایش میکنه
ودخترا تیپ پسرونه میزنند
این همه دانش آموز 10یازده ساله تاپیرمرد60هفتادساله رفتن  شهیدشدند تا وطنمون بدست غریبه هانیفته بدست نا اهلاش نیفته غرب زدگی بدبختمون نکنه این همه اسیر شدند که الان با هزاردرد ومریضی دارند دست و پنجه نرم
میکنندهر شب هزارمدل قرص و دارو مصرف میکنند،چرا ؟
چرا چون میخواستن ما آزاد باشیم؟این آزادی
بود که میخواستیم ؟؟
که پسرآرایش دخترونه بزنه ودختر تیپ پسرونه ؟
این جوری میخواییم امام زمان (عج)
ظهورکنه؟این طوری میخواییم راه ویاد
این شهدارو زنده نگه داریم ؟
حالااگه بنده خوب خدا نیستیم
حداقل اصالت و مردونگی  را حفظ کنیم وفرق بین
دختروپسر را بدونیم
حالا
فرض کن حضرت مهدی (عج) به تو ظاهر گردد!!!! خوب ؟
ظاهرت هست چنانی که خجالت نکشی ؟
باطنت هست پسندیده ی صاحب نظری؟
خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟
لقمه ات درخوراو هست که نزدش ببری؟
پول بی شبهه وسالم  زهمه داراییت؟
داری آنقدر که یک  هدیه برایش بخری؟
حاضری گوشی همراه تورا چک بکند؟
با چنین شرط که درحافظه اش دست نبری؟
واقفی برعمل خویش تو بیش ازدگران ؟
میتوان گفت  تورا شیعه اثنی عشری ؟

هرکس جوابی داره برای این متن تو نظرات بزاره
مثل این

یارمن یوسف نیا  اینجا کسی یعقوب نیست

لحظه ای چشمانشان،ازدوریت مرطوب نیست

ای گل زیبای من، اینجا کسی ازغربتت اشکی نریخت

نازنین ،اینجاخدا هم پیششان محبوب نیست

نوبهارم درفراقت هیچ کس محزون نشد

منجی انسانیت، اینجا شرایط جورنیست

گرچه درهرجمعه ای زیبا ،دعایت می کنند

این دعا ها برزبان است جنسشان مرغوب نیست
موفق باشید منتظر جوابهای شما یا نظراتتون هستم




طبقه بندی: شعروادبیات،

تاریخ : یکشنبه 1390/10/4 | ساعت 11 و 34 دقیقه و 10 ثانیه | نویسنده : کاویان | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2